سلام عشق ممنوعه ی من
امروز اومدم براتون قصه عشقمو بگم ، از تک تک روزای باهم بودنمون ...شما قضاوت کنین کسی دلش میاد این همه عشق از هم بپاشه ؟ کسی دلش میاد کاخ آرزوهامون از هم بپاشه ؟ کسی دلش میاد دنیایی که ساختیم نابود بشه ؟
امروز اومدم از روزی که برای اولین بار شماره ی مجنونم روی صفحه گوشیم نقش بست حرف بزنم اون روز فکرشم نمیکردم این شماره قراره بیشترین تماس رو به خودش اختصاص بده باورم نمیشد اگه یه روز به این شماره زنگ نزنم دلم میگیره و به شدت تنگ میشه ، فکرشم نمیکردم صاحب این شماره قراره همه کسم بشه قراره بشه دارو ندارم اما شد این اتفاقا افتاد و باعث شد زندگی من به کل عوض بشه
دوستش ازش خواسته بود به من زنگ بزنه آرش یه ماه و نیمی میشد ازدواج کرده بود نمیدونست من کی هستم ؟ از امیر خواسته بود به من زنگ بزنه تا ببینه من کی ام ! من رفیق فابریک نامزد آرش بودم ( اینکه میگم بودم معنیش این نیست که حالا نیستم حالام هستم ) آرش به اس ام اس بازی زیاد منو سودا شک کرده بود و از همه بدتر اینکه سودا شماره منو فقط M ذخیره کرده بود سودا یه خواستگار سمج داشت که اول اسمشم M بود واین باعث شک بیشتر آرش شده بود ، سرنوشت بود یا تقدیر ، اتفاق بود یا قسمت نمیدونم چی بود که همه چی اینطور برحسب حساب و پیش رفت ، یعنی کافی بود امیر فقط یه ساعت زودتر زنگ بزنه گوشی دست سیامک بود ماجرا به کل عوض میشد ... اما امیر درست موقعی که من خونه عمه ام اینا بودم نمیتونستم حرف بزنم زنگ زد اگه خونه خودمون بودم باهاش حرف میزدم و ماجرارو تعریف میکردم شاید هیچوقت این رابطه به وجود نمیاومد
زنگ زد رد تماس دادم دوباره زنگ زد گوشی رو گذاشتم تو ویبره و گذاشتمش تو جیبم از لرزشش فهمیدم اس ام اس اومده با فونت انگیلیسی نوشته بود : لطفا جواب بدید کارتون دارم
گوشیم دوسیم کارته بود اون سیمم رو خاموش کردمو گذاشتمش تو کیفم شامو خونه عمه ام اینا موندیم شبم دیر برگشتیم مستقیم رفتم تو رخت خواب اونروز 25 آپریل سال 2010 میلادی بود یعنی 5 اردیبهشت 89 دقیقا چهار روز قبل تولدم روزها یک به یک گذشتن اما امیر دست بردار نبود میخواست سر از ماجرا در بیاره میپرسید شما به این شماره زنگ زدید 091400000000
میپرسید و جوابی نمیشنید چند روزی گذشت آرش قانع شد که من دخترم و دست برداشت اما امیر تازه افتاده بود تو سرازیری
عادت نداشتم به شماره ناشناس جواب بدم یا با پسر غریبه حرف بزنم روزها گذشت و امیر ...
تا اینکه جمعه 10 اردیبهشت پیشنهاد دوستی داد
- من قسط دوستی نداره
- چرا ؟
- چرا نداره قسط دوستی ندارم
- خوب دلیل بگین
- اولا نمیشناسمتون دوما نمشناسمتون سوما نمشناسمتون
- خوب میام آشنا میشیم
- نه
و تماس های پی درپی اش که رد میشد ، گوشیمو خاموش کردم
واما...
مغزم هنگ کرده بود من دوسه روز قبلش هم یه پیشنهاد دوستی داشتم چنان قاطع و سرسخت برخورد کرده بودم که دیگه نه زنگ زد نه اس داد اما چرا همین کارو با امیر نکردم
وقتی توی یکی از اس هام نوشتم آقای .... اسمشو گفت : اسم من امیره
وقتی جوابی ازمن ندید اسممو پرسید برای اولین و آخرین بار بهش دروغ گفتم سودا حریص ترش کرد به دونستن چه ارتباطی بین من و سودا همسر آرش هست
پرسید از سودا گفت ، گفت دوماه نمیشه ازدواج کردن ، گفتم اسم همسرش آرشه گفت درسته
همین باعث شد کنجکاو بشم که به راز آرش پی ببرم همین بود مقدمه دوستیمون یکی دو روز بعد اومد و دیدمش انقدر گفته بود : من زشتم ، که انتظار داشتم با یه هیولا ملاقات کنم اما اینطور نبود ، بلند قد برنزه با موهایی لخت و سیاه و چهره ای که به نظر من پخته تر و جا افتاده تر از یه نوجوون 19 ساله بود
از قیافم خیلی خوشش اومده بود ، یعنی به قول خودش می اومد که عاشقم بشه میگفت صدات خیلی نازه لابد قیافتم همین طوردیدو پسندید و یازدهم اردیبهشت اولین روز دوستیمون اولین روز از زندگی پر از خاطرمون بود 12 اردیبهشت دیدمش و تا به امروز با همون نگاه اسیرش شدم
از خودش چیز زیادی نگفت اما تمام ندونسته هامو آرش تکمیل میکرد داشتم با امیر اس ام اس بازی میکردم که سودا زنگ زد خونه ، آرش طبق عادتش از اون ور با صدایی که به گوش من برسه تبریک گفت و شیرینی خواست درمورد امیر گفت ، گفت من خودم تازه یه گیتار ازش خریدم ، اسم گیتارو که شنیدم لرزیدم من عاشق گیتار بودم و هستم و خواهم بود از امیر پرسیدم گیتار میزنی گفت میزدم حالا فروختم خیلی از چیزایی رو که من میخواستم داشت تو ورزش ها بوکسو دوست داشتم که بوکس کار میکرد تو سازا گیتارو دوست داشتم که گیتار میزد خیلی از چیزایی رو که میخواستم داشت از همه مهم تر دیوونه بود مثل خودم روزها گذشت و یه عشق عمیق به وجود اومد به پیشنهاد ازدواجش جواب مثبت دادم قرار شد بعد دوسال ازدواج کنیم شاید یکی از دلایلی که باعث شد بهش خیلی علاقه مند شم این بود که حرفمو گوش میکرد برام عجیب بود اینقدر براش مهم باشم
روزها گذشت وابسته تر شدم روزها گذشت و دیوونه تر شدم ، نمیدونم اون عاشق من شد یا من عاشق اون اما یه عشقو شروع کردیم به بزرگی تمام عاشقیای دنیا انقدر بزرگ که گم شدیم توش
پیچ کوچه شاهد عشق بازی منو امیر بود برای اولین بار، هیچوقت اولین روزی که دستش دستامو لمس کرد یادم نمیره ، هیچوقت روزی که لباشو رو دستم احساس کردم یادم نمیره
اولین روزی که باهم بیرون رفتیم 8 دی بود برای اولین بار شوقی رو که بچه ها موقع تعریف کردن روزی رو که مدرسه رو پیچونده بودن و با bf هاشون رفته بودن بیرون رو درک کردم فکر میکردم اولین باری که باهاش بیرون میرم ترسناک باشه ، ترس اینکه کسی ببینتمون ترس اینکه مبادا پلیس گیر بده بگیرنمون ، هیچی هیچ ترسی نداشتم هیچ ترسی ، احساس آرامش میکردم کمی تو خیابون شهناز قدم زدیم یکم رو یکی از نیمکتای پارک گلستان نشستیم و بعد رفتیم سینما فرهنگیان و دوروبر ساعت چهارونیم عصر برگشتیم ، قرار نبود اونروز جایی بریم اما رفتیم و بهترین خاطره عمرمونو رقم زدیم عالی بود عالی
وای که دلم واسه تک تک حرکاتش حتی واسه اخم کردناشم تنگ شده
دوسه بار دیگه هم رفتیم بیرون خوب بود خیلی خوب حتی یه دقیقه هم خاطره روزایی که باهم بودیم یادم نمیره دلم بدجوری تنگشه یکشنبه 19 دی بود باهاش رفته بودم سینما روز قشنگی بود به هم دیگه قول دادیم هیچ وقت از هم جدا نشیم برگشتم کمی اس ام اس بازی کردیم همون روز تصمیم گرفته بودم به امیر بگم اگه دوستم داره بیاد خواستگاری اما قبل از اینکه اینو به امیر بگم پدرو مادرم از ماجرا خبر دار شدن به عمق دوستیمون پی نبردن اما متوجه رابطمون شدن ، واسه من خیلی سخت بود اعتمادی که پدرومادرم بهم داشتن زیر سوال رفته بود رفتارم به کل عوض شد شدم یه آدم دیگه امیر اومد خاستگاریم اما جواب پدرومادر من مثبت نبود
خوب یادمه روزی که خواهرش نظرمنو پرسید لرزش دستام هنوز یادمه دوست داشتم از اون جمع که همه نگاها به سمت منه فرار کنم احساس میکردم با این کارم خودمو کوچیک کردم احساس میکردم اونا جوابشونو گرفتن فقط اومدن که به پدرومادرم کوچیک شدن دخترشونو ثابت کنن عروسشون عجیب نگام میکرد دو پهلو حرف میزد گفت : اونا انتخابشونو کردن اگه به هم نرسن زدیگیشون از هم میپاشه میگفت آدم اگه فکرش پیش کس دیگه باشه نمیتونه زندگی کنه ، میگفت من خودم تجربه کردم سخته
حرفاش واسم عجیب بود یه صدایی که نمیدونم صدای من بود یا فقط از دهن من بیرون می اومد گفت : هرچی پدرو مادرم بگن ، خواهر امیر شکه شده بود فکر میکرد...
گفتن امیرو صدا کنین به خودش بگه باز این اسم مقدسو شنیدم و تمام بدنم لرزید دلم هواشو کرده بود میخواستم ببینمش اما عروسشون گفت من خودم بهش میگم لازم نیست بیاد
اگه امیر میدیدمو دوباره پاهام میلرزید شاید چیز دیگه میگفتم اما ...
چند روز گذشت و خبر خودکشی امیرو آوردن حالم خیلی بد بود نمیتونستم رو پاهام وایستم صورتمو چنگ میزدم ، هرچیزی دم دستم بود میشکستمو پاره میکردم ، جیغ میزدم شده بودم مثل دیوونه های زنجیری به وضوح میلرزیدم ، اگه اتفاقی براش می افتاد اگه حتی تار ازو اون موهای لختش کم میشد چی ؟
حالم اصلا خوب نبود رنگم شده بود مثل گچ دیوار شایدم رنگ پریده تر انقدر گریه کردم که دیگه توان حرف زدن نداشتم امیر گفته بود بیا فرار کنیم گفته بودم نه اما نمیدونم چرا شناسناممو برداشته بودم گفته بودم نه اما نمیدونم چرا آماده بودم ، گفته بودم نه اما نمیدونم چرا نگاهم دنبالش بود ، شاید چون عادت نه گفتن به امیرو نداشتم هرچی خواسته بود قبول کرده بودم ......................
وقتی صبا گفت امیر... فهمیدم دیوونه بازی کرده ...همون جا وسط حیاط مدرسه پاهام لرزیدو نشستم زمین ، جسم پنجاه کیلویی ام انقدر سنگین به نظر میرسید که فکر میکردم الان زمین باز میشه و منو میبلعه نمیتونستم راه برم پاهام تحمل وزنمو نداشتن
چند روز گذشت امیرم سالم بود دلم پر میزد واسش برادر بزرگش با پدرم حرف زده بود اما جواب اونا باز همین بود میگفتن هم سنتون کمه هم امیر نه سربازی داره نه کار نه هیچ چیز دیگه ای
هم از سرگوفت خانواده ها میترسیدم هم از درد جدایی روز به روز لاغر تر میشدم حالم خوب نبود
دختری که مخ ریاضی بود تو ریاضی گرفته بود 12 ، نای درس خوندن هم نداشتم وقتی ورقه رو میگرفتم تو دستم احساس میکردم معنی هیچ کدوم از کلمه هارو نمیدونم همه متوجه حالت بد من شده بودن میگفتن شریفی این تو نیستی ...
رفتم پیش مشاورمون گفت به مادرت بگو بیاد باهاش حرف زد گفت برین تحقیق کنین اما اونا حتی این کارم نکردن ، مثل سگ از فرار میترسیدمو میترسم ، اما دلم لک زده بود واسه یه لحظه کنار امیر بودن نمیدونید چقدر دلتنگش بودم وهستم دلم میخواد لاقل چند دقیقه ببینمش
سردرگم بودم و هستم نمیدونستم باید چیکار کنم تا اینکه امیر گفت به وبلاگت سر بزن چند تا متن بلند برام گذاشته بود از متن های همیشگی ؟ از اون دوستت دارم عاشقتم ها ؟ از اون شعرای عاشقونه اش ؟
نه متن خدافظی بود , میگفت میخوام برم پیش خدا میگفت دلم هوای سفر کرده نوشته بود از این شهر خسته شدمو میخوام برم ، شهری که با تمام وجود دوستش داشت ، ازم خواسته بود ازدواج کنم با یه پسر پولدار میگفت وقتی سر سفره عقد نشستی فقط یه لحظه منو کنار خودت تصور کن ....نوشته بود اگه یه روز تو خیابون دیدمت که با شوهرت دارین میرین اگه چشام خیس اشک شد اگه دیدی دارم گریه میکنم ناراحت نشو این سرنوشت بوده گلم
این همون پسریه که بهم گفته بود نمیتونم دستاتو تو دست کس دیگه ببینم ؟ همون پسره ؟ این همون پسریه که میگفت دوستت دارم ؟ این همونیه که بهترین لحظه های عمرمو باهاش بودم ؟ ؟ ؟ نه من امیر خودمو میخوام این اون نیست امیر من هنوز قلبش واسه من میتپه
باشه امیر اگه نمیخوای واسه بامن بودن تلاش کنی اگه از محدثه خسته شدی باشه اگه میخوای برو و تنهام بزار
اما قسم به پاکی اشکایی که الان دارم میریزم عشق من پاک بود من به امیرم دروغ نگفتم و نخواهم گفت دستام یخ زدن نای نوشتن ندارم
یه خواهشی ازت دارم دل من مثل دل تو بزرگ نیست من نمیتونم بگم برو با کس دیگه خوشبخت شو امیر جون هرکی دوست داری ، تو رو قسم میدم به هرچی میپرستی ، عاشق کس دیگه ای نشو ، نزار کس دیگه پا به دلی بزاره که یه روز من توش بودم ، نمیدونم تو دلت جایی دارم یا نه اما امیرم قسمت میدم به هرکی میپرستی نزار آغوشی که وجود منو گرم کرده پناهگاه کس دیگه ای باشه این دستا مال منن این آغوش گرم مال منه این شونه های مردونه مال منه نمیخوام با کس دیگه شریک شم قول بده منو با کس دیگه توی قلبت هم قفس نکنی
باشه قبول ؟
قول میدی ؟
؟
راستی این سیم کارتتم هیچ وقت عوض نکن که اگه محدثه خواست بهت زنگ بزنه شمارتو داشته باشه اصلا میدونی چیه بیا یه قولی به هم بدیم بجای خسته شدن و دل بریدن بجای نا امید شدن بجای رفتن یه کار دیگه بکنیم
اگه واقعا دوستم داشتی باشی قبول میکنی مگه نمیگن ما الان بچه ایم ؟ مگه نمیگن برامون زوده ؟ خوب صبر میکنیم مگه نگفتی میخوای از این شهر بری ؟ نه نیازی به رفتن نیست ما تمام تلاشمونو میکنیم هم تو درستو میخونی هم من هم تو زندگیتو میکنی هم من اما با یه امید بزرگ با امید باهم بودن اصلا شاید سال بعد این موقع منو فراموش کرده باشی اصلا یاد من نباشی یه سال بعد نگاه کن به خاطره هایی که با من داشتی ببین هنوزم دوستم داری ؟
اون موقع هم دیپلومتو گرفتی هم انشالله دانشگاه قبول شدی شایدم یه کار نیمه وقت داشته باشی
تا اون موقع هم از عصبانیت پدرومادر من کم شده هم احساس تنفری که خانوادت نسبت به من دارن کم رنگ تر شده نگو اینطور نیست من اینو تو نگاهاشون دیدم عصبانی بودن که این یه ذره دختر اینجوری مخ پسرشونو زده
نظرت چیه ؟ البته فکر نکن من فراموشت میکنم چون اگه بخوامم نمیتونم هر لحظه تو فکرتم وقتی جنب و جوش بچه ها رو واسه ولن تاین میبینم آتیش میگیرم چه برنامه هایی که واسه ولن داشتمو اما مثل اینکه قسمت نبود ولن تاین کنارت باشم
(ادامشو بعد روزی که باهات حرف زدم نوشتم )
باز صدای قشنگتو شنیدمو دیوونه تر شدم باز صدای امیرمو شنیدمو دلم هوایی شد باشه قول میدم قول میدم تا وقتی که هستم تا وقتی که هستی پای تو و عشقم بمونم قول میدم از اون قولای خیلی محکم
امروز جمعه است فردا ساعت پنج قراره امیرمو ببینم قرار بعد این همه روز که دوسه روز دیگه یه ماه میشه دوباره ببینمت دارم میلرزم امیر مثل لرزش های همیشگی نمیدونی دلم چقدر واسه دستات تنگ شده بیا مهربونم بیا و مرهم بزار رو دل محدثه ات بیاو دیوونه ترش کن بیا قربونت بشم
خوب من سعی میکنم هر وقت تونستم بیام و وبلاگمو آپ کنم و انتظار دارم هر وقت که وارد وبلاگم میشی واسم نظر بزاری
مواظب خودت باش گل قشنگ من
