تبليغاتX
مجنون ترین لیلی

مجنون ترین لیلی

تا ابد مجنون میمانم .

سلام یار بد اخلاق من

سلام آقا پسر

سلام آقا پسر همیشه اخمو

خوبی ؟ ؟

سربازی که بد نمیگذره ؟

خودت میدونی خیلی دلتنگتم پس نیازی به گفتن نیست

میدونی خیلی دلم هواتو کرده پس لازم نیست تکرار کنم

میدونم این حرفا خیلی برات تکراریه میدونم عشق من خیلی برات تکراریه ، همه اینا رو از حفظم ، همه اینا رو هزا بار گفتمو شنیدم ...

اما کاش یه بارم تو میشنیدیشون.

دیروز یکی خیلی پاپیچم میشد ، گیر داده بود که زنگ بزن ، اگه نزنی اِل میکنم بِل میکنم ، اون داشت خواهش میکرد که بهش زنگ بزنم اما من به تو فکر میکردم یه زمانی هرکی مزاحمم میشد شمارشو میفرستادم برات توام حسابشو میرسیدی ، یه زمانی میگفتی هرکی چپ نگات کرد بگو تا چشاشو درآرم ، یه زمانی پشتم بودی یه زمانی بهت تکیه میکردم ، یه زمانی عاشقم بودی ...

آره یه زمانی اون دور دورا ، خیلی وقت پیشا ، اون وقتا که یه قطره اشکم دنیاتو میلرزوند ، اون وقتا که برات مهم بودم اما حالا چی ؟

دیروز بیشتر از همیشه دلتنگت شدم ، دلتنگ غیرتی شدنات ، دلتنگ مشتت، مشتت پای چشم اون مرتیکه ...

به خودم قول داده بودم بهت فکر نکنم همون طوری که تو بهم فکر نمیکنی اما نمیشه ، به خودم قول داده بودم دیگه نه بهت اس بدم نه ز بزنم نه چیز دیگه ، اما اون لعنتی دوباره هواییم کرد ، دوباره دستای امیر زد به سرم ،دوباره چشمای امیر زد به سرم  دوباره دلتنگت شدم .

میدونم قرار نیست با من باشی ، میدونم دیگه نمیشه که مال من باشی ، اما هرجا هستی خوب باش ، امیرِ اون موقع ها بمون ، هیچوقت بداخلاق نشو .

با هرکی میخوای باش اما بی وفا نباش

نمیدونم بهت اس بدم و بگم وبلاگو آپ کردم یا نه ؟

بگم هنوز دوستت دارم یا نه ؟

بگم یا نه ؟

.

بدجوری شونه هاتو کم دارم

به حمایتتنیاز دارم

 اما نیستی و قرار نیست باشی .

مواظب عشق من باش

 

هیچ باور نمیکردم اگر بگویم برو

میروی و مرا با این همه خاطره تنها میگذاری

گفتی زمان همه چیز را درمان میکند

خنده ام میگیرد ، این همه آشوب به راه انداخته ای و رفته ای که کاری دست زمان داده باشی ؟

برو

روزگاری میآید که برگردی

آن موقع زمان را برایت معنا خواهم کرد .

 

*   *   *

 

من به سختی میخواهم باشم و تو به آسانی نیستی

 

*   *   *

 

چرخش ثانیه ها در ذهنم

تداعی گر این جمله لعنتی است

رکورد نبودنت شکست ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 17:43  توسط معشوق  | 

سلام یار بی وفای من

خوبی قربونت بشم ؟

امروزم دلم هواتوکرده مثل هر روز

 گاهی دلم بدجوری هواتو میکنه مثل بچه ای که از مادرش دوره و مدام بهونشو میگیره دلم هوای شونه هاتو میکنه دلم هوای چشای متفاوتتو میکنه ، هوای خنده های دیر به دیر اما قشنگت ، هوای پشتیبانی هات

چه حس خوبی بود عاشق بودن، چه حس قشنگی بود با تو بودن، چقدر خوب بودن روزای دلدادگی چشام پره امیر، چشام پره از اشکو دلم پره از خون ، دلم پره از درد دوریت ، هنوز نتونستم کسی رو قد تو دوس داشته باشم  . سخته تنها بودن ،سخته دور از یار بودن سخته شنیدن این حرفا از زبون کسی که یه وقتی فقط ازش حرفای عاشقانه میشنیدی ،سخته شنیدن این همه حرف پشت سر عشقت پشت سر رابطه ای که داشتی ، خیلی سخته یه عمرعاشق باشی درعرض یه روز بیکس شی

خیلی سخته واسه کسی که تموم زندگیته فقط یه تجربه باشی

گاهی دلم میخواد کل عمرمو بدم و فقط یه بار دیگه بتونم ببینمت بتونم نگات کنم بتونم سر بزارم رو شونه هاتو گریه کنم انقدر گریه کنم که لباست خیس خیس بشه ، دلم میخواد یه بار دیگه دستامو بزارم تو دستات و دستای یخ زدمو گرم کنی دلم میخواد یه بار دیگه اسممو صدا کنی

خدا یه بار دیگه ببینمش دیگه هیچ چی نمیخوام ازت یه بار دیگه زل بزنم تو چشاش یه بار دیگه صداش کنم و بگه جونم

از یه چیزی بدجوری میترسم ، میتوسم یه روز یه گوشه از شهرمون دستاتو تو دستای کس دیگه ببینم حتی تصورکردنشم سخته واسم

خدایا خوشبختش کن، اما هیچ وقت نزار وقتی کنار یارشه ببینمش ،عاشق باشه اما من دلدادگیشو نبینم اگه ببینم کنار عشقشه میشکنم ،خرد ،میشم داغون میشم....

خداجونم مواظبش باش دلم نمیخواد حتی یه تار از موهاش کم بشه خدایا مواظبش باش ، چشاشو تر نکن ، بزار تا ابد گریه ها مال من باشه و شادیا مال اون

یادته این ترانه رو کجا خوندی ؟ یادته یا همه روزای با من بودنو پاک کردی از ذهنت ؟ کنارم بودی سرم  رو شونه هات بود، دستام تو دستات، صدات تو گوشمو خودت تو قلبم ، اما الان دیگه هیچ کدوم از اینا رو ندارم ، بجز یکی آره امیر هنوز تو قلبمه، نشسته لب دریا داره گیتار میزنه...

دوباره دلم واسه غربت چشمات

دوباره این دل دیوونه واست دلتنگه

وقته از تو خوندنه ستاره ترانه هام

اسم تو برای من قشنگترین آهنگه

بی تو یک پرنده اسیر و بی پروازم

با تو اما میرسم به قله آوازم

اگه تا آخر این ترانه با من باشی

واسه تو سقفی از آهنگ و صدا میسازم

با یه چشمک دوباره منو زنده کن ستاره

نزار از نفسس بیفتم تویی تنها راه چاره

آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره

این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره

تویی که عشقمو از نگاه من میخونی

تویی که تو تپش ترانه هام پنهونی

تویی که همنفس همیشه آوازی

تویی که آخر قصه منو میسازی

اگه کوچه صدام یه کوچه باریکه

اگه چشک بی چراغ چشم تو تاریکه

میدونم آخر قصه میرسی به داد

من لحظه یکی شدن تو آینه ها نزدیکه

به یاد 8 دی 89

هنوز دیوونتم با وجود تمام دل شکستنات

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 13:22  توسط معشوق  | 

Big lie

امروز اومدم یه دروغ خیلی بزرگ بگم ،

آره میدونم همه کسایی که منو میشناسن میگن محدثه که دروغ نمیگه

درسته من از دروغ بدم میاد

درسته شرط من واسه شروع هر رابطه ای صداقته

درسته همه اینا درسته اما امروز اومدم یه دروغ شاخدار بگم

 

میخوام بگم من دیگه به عشقم فک نمیکنم ، میخوام بگم من دیگه دوستش ندارم

میخوام بگم روزی هزار بار نفرینش میکنم ، میخوام بگم ازش بدم میاد

میخوام بگم من دیگه مجنون نیستم ، میخوام بگم این خنده ای که رو لبامه واقعیه ، میخوام بگم . . .

من میگم اما خداییش ...

شما باور میکنید ؟                                                

کاش میتونستم همه این دروغارو باورکنم

 

نگاه ساکت باران به روی صورتم

دزدانه میلغزد

ولی باران نمیداند که من دریای از دردم

به ظاهر گرچه میخندم

ولی اندر سکوتی تلخ میگریم...

 

 

من از این پس به همه عشق جهان میخندم

هرکه آرد سخن از عشق به او میخندم

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است

کارم از گریه گذشته است به خود میخندم

 

                                                                                                                      

 

راستی ما داریم یه وبلاگ میسازیم که تا دو سه روز دیگه آماده میشه اینم آدرسش www.mzsl.blogfa.com  

اسمشم هست دختران بدbad girls            منتظرتون هستیم

                                                         

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 18:27  توسط معشوق  | 

چقدر سخته درد دوری

 

کی باورش میشد عشق به این قشنگی در عرض چند ثانیه بشکنه رو سرم ، کی باورش میشد دنیای بلوریم بشه خورد و خاک شیر ؟ ؟

؟ ؟

آهای تو ، آره با توام ، آهای تویی که یهو میزاری و میری ،

آهای تویی که به فکر رفتنی ، یه لحظه چشماتو ببند آره باتوام ببند چشاتو

تصور کن لحظه ای رو که به یارت میگی که دیگه نمیخوایش ، بهش میگی که دیگه دوستش نداری

میتونی تصور کنی که چی میکشه ؟

؟

ببین اون لحظه رو که عشقشو ازش میگیری میتونی بفهمی که چه دردی رو تحمل میکنه ؟

آهای همه شماهایی که به فکر رفتنید ، با شماهام ، خدا انصاف بده بهتون ...

 

اگه تو اینی که الان داری میگی ؟ اگه میگی دیگه دوستم نداری ؟

اگه همون طور که میگی سنگ دلی ؟پس چی بودن اون همه حرف عاشقانه ؟

پس چی بودن اون همه رویای قشنگ ؟

پس کی بود اون یار همیشه حاضر ؟

پس کی بود اونی که شونه هاش تکیه گاه خستگی هات بود ؟

چی بود اون همه دوستت دارم ؟

؟

چی بود اون جمله ی معروفت ؟ انقدر دوستت دارم که نه میشه گفت نه میشه نوشت نه میشه کشید نه میشه

سرود ،

چی بود اون حرفا نالوتی ؟

اگه این تویی پس اون کی بود ؟ اگه تو اونی پس این کیه ؟

گناه من چی بود که محکومم کردی به تنهایی ؟ گناه من چی بود که حکم دادی و اجراش کردی و حتی اجازه ندادی از خودم دفاع کنم ؟

چی بگم بهت ؟

میدونی چیه ؟

گاهی فکر میکنم حتی ازت ناراحت هم نیستم

گاهی فکر میکنم هیچ گناهی نداری

من مال تو بودم حق داشتی هر بلایی دلت بخواد سرم بیاری حتی

حتی حق داشتی ترکم کنی

شاید تو بیگناهی

آره درسته من مقصرم

تو بیگناهی مقصر منم که شکستم

مثل همیشه حق باتواه حتی اگه خلافش ثابت بشه

بازم مثل همیشه ببخشید ...                                                                                        

 

( دلم لک زده واسه روزی که گفتی : محدثه تو یه قطره از خدایی . . .

خیلی سخته اینقدر دور بودن از چیزی که تو دلته

خیلی سخته واسه کسی که تموم زندگیته

واسه کسی که تموم عشقته

واسه کسی که دلیل دلتنگیاته

واسه کسی که بهونه نفساته

فقط یه تجربه باشی و بس . . .  )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 16:30  توسط معشوق  | 

چرا رفتی؟

منم همون محدثه اي كه يه دنيا عشق تو دلش داشت هموني كه يه مجنون داشت و قد همه ي دنيا دوستش داشت...!

امروز كه دارم واستون مينويسم يه فرق بزرگ با گذشته دارم من قبلا عاشق بودم خيلي زياد اين وبلاگ رو هم واسه ي عشقم درست كرده بودم هم  واسه كسي كه در كمال احترام گفت:عزيزم ما ديگه به درد هم نميخوريم نميگم چقدر ناراحت شدم و چه دردي كشيدم از بغض تو گلوم حرف نميزنم از چشاي خيسم چيزي نميگم چون دردي رو دوا نميكنه چون ياآوريشون عذابم ميدن اما ميخوام اينو بگم:اميرخان مردا زيرقولشون نميزنن زدي زير قولت تو قول داده بودي هيچ وقت تنهام نذاري چي شد اون مه مردونگي؟چي شد اون همه حرف؟همشون دروغ بود؟؟؟حرفاي آخرت همش بهونه بود بهونه پشت بهونه واسه جدايي;((برگ از درخت خسته نميشه پاييز همش بهونه است))كسايي كه از قصه عشق من خبر داشتن باورشون  نميشه خط زدي رو عشقمون باورم نميشد يه روزي دستاي بي رحم روزگار جدامون كنه اما جدا شديم!خودم و كنترل كردم خيلي بهش وابسته بودم اما تموم  تلاشمو كردم كه بدون اون سرپا وايستم اون لحظه اي كه بهم گفت:دوستت ندارم شكستم خرد شدم صداي شكستنم تا اوج آسمونا رفت نميدونستم دوستت ندارم الانش رو باور كنم يا دوستت دارم هاي يه سال ونميش رو؟؟؟؟؟؟

.

.

.

.

اون رفت ولي من هنوز اينجام دارم نفس ميكشم.هنوز زندگي جريان داره...

نميگم فراموشش كردم نه!همين الان از ته قلبم صدايي مياد كه نشسته لب دريا زيربارون داره گيتار ميزنه موجا واسه رسيدن به دستاش مسابقه گذاشتن.آره امير هنوز تو قلبمه اما ديگه نميخوام برگرده.امير خوب بود دوستش داشتم اما ديگه نميخوام برگرده هيچ وق !!چون اگه برگرده و دوباره بخواد بره مطمئن نيستم دوباره بتونم سرپاشم رفت و منو با يه دنيا خاطره تنها گذاشت قدهزار سال خاطره دارم از تك تك  روزاي 474 روز دوستيمون از تك تك  روزاي عاشقيمون!

حرفاش برام خيلي قشنگ بود زود عصبي ميشه اما عصباني شدن هاش رو هم دوست داشتم چون بعدا از دلم در مي آورد فكر نكنم قصدش بازي بوده باشه چون براي به دست آوردنم جنگيد خوبم جنگيد اما تا آخرش نموند نميدونم يهو چي شد كه كنار كشيد!!!

تمام حرفاش ـ حركاتش ـ بوسه هاش ـ نوازشاش ـچشاش ـشوخي هاش ـخنده هاش ـ اخم هاش ـ عصباني شدن هاش ـ غيرتي شدن هاش و ... همه ي رفتاراش و حرفاي آخرش و  دوستت ندارمش داره مثل فيلم از جلو چشمم رد ميشه.نفرينش نميكنم چون هنوزم خوشبختيش آرزومه دوست دارم خوشبخت ترين آدم دنيا بشه ـ دوست دارم درس بخونه مهندس بشه دوست دارم پولداربشه دلم ميخواد ازدواج كنه خانومش خوشگل باشه خيلي خوشگل خوشگلتر از من ناز ـ خيلي ناز ـ دوست دارم باهاش مهربون باشه دلم ميخواد خانومش خيلي دوستش داشته باشه باهاش مهربونتر از من باشه دلم ميخواد وقتي گلم از سركار مياد با ديدنش تموم خستگي هاش پر بكشه دوست دارم خانومش هواي امير رو داشته باشه بيشتر از من!

دلم ميخواد همه ي آرزوها و روياهايي كه با هم داشتيم واسه اون اون و خانومش اتفاق بيافته دوست دارم ماه عسل و برن تركيه درياكنار دوست دارم برن برن سفر دور اروپا دوست دارم خانومش براش غذاهاي خوشمزه درست كنه واسش قرمه سبزي درست كنه آخه امير قرمه سبزي رو خيلي دوست داره دوست دارم زندگيشون آنقدر قشنگ بشه كه همه ي دنيا حسودي كنن بهشون! 

دلم ميخواد تو يه قصر خيلي بزرگ زندگي كنن از خدا ميخوام بچه هاشون سالم درستكار و مهربون و خوشگل باشن دلم ميخواد خوشبخترين آدم دنيا بشه خدايا كمكش كن ازت خواهش ميكنم مواظبش باش!!

واسش يه دنيا عشق يه دريا محبت يه عالمه وفا برايش ار طلا تختي مسيري رو به خوشبختي برايشان عمرنوحي را وقاري همچو كوهي را برايشان صبر عيوبي پاكي يوسف را علم سقراط را شجاعت علي را گنج قارون و عشق مجنون را و  حياتي مملو از خوبي برايشان شاد بودن را فقط آزاد بودن را صداقت را محبت را رفاقت را شرافت را از خداي منان آرزو مندم!

نميخوام برگرده پيشم ميخوام جايي باشه كه دلش خوشه منم ديگه نميخوام با كس ديگه ايي دوست بشم!

ميخوام درس بخونم ميخوام رباتيك بخونم باور كنيد همه اينايي رو كه گفتم از ته دلم بود و بس!

يه كلمه هم دروغ نگفتم حالا ديگه سهم من از امير فقط دعاست واسه سلامتي و خوشبختيش...

دلم پرواز ميخواد مثل دي 89 مثل روزي كه با فرزانه از سقف سانتافه رفتيم بيرون و موهامونو سپرديم دست باد باسرعت 140 توي اون هواي برفي پرشديم از عشق و آرزو و پرواز كرديم من دلم پرواز ميخواد!! با اين همه يه علامت سوال بزرگ تو ذهنم كه چرا رفتي؟خواهشا جواب سوالمو بده و نذار مجهول بمونه؟؟؟؟

مطمون باش و برو

ضربه ات كاري بود

دل من سخت شكست

و چه زشت

به من و سادگيم خنديدي

به منو عشق پاك كه پر از ياد تو بود

و خيالم ميگفت:

تا ابد مال تو بود

تو برو

تو برو تا راحت تكه هاي دل پرپرشده ام سرهم بندزنم

تو برو

ضربه ات كاري بود

((خدا پشت و پناهت مواظب خودت باش!!))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 14:26  توسط معشوق  | 

رفت برای همیشه رفت ، زد زیر قولش

هنوز باورم نمیشه آخه مردا زیر قولشون نمیزنن

رفت

واسه ی همیشه رفت

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 18:34  توسط معشوق  | 

بعد من با ياد من افسوس ميماند بجا

در ميان كلبه ها فانوس ميماند به جا

مي رم تا گم شوم در جاده هاي ناشناس

كس نميابد مرا افسوس ميماند به جا

http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTrnI0Q1yG3KDwik_y9N84C-deN1Mh7TP8F1yq6ldeLWkQfMG6K

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 19:41  توسط معشوق  | 

زندگی ام

سلام عشق ممنوعه ی من

امروز اومدم براتون قصه عشقمو بگم ، از  تک تک روزای باهم بودنمون ...شما قضاوت کنین کسی دلش میاد این همه عشق از هم بپاشه ؟ کسی دلش میاد کاخ آرزوهامون از هم بپاشه ؟ کسی دلش میاد  دنیایی که  ساختیم نابود بشه ؟

امروز اومدم از روزی که برای اولین بار شماره ی  مجنونم روی صفحه گوشیم نقش بست حرف بزنم اون روز فکرشم نمیکردم این شماره قراره بیشترین تماس رو به خودش اختصاص بده باورم نمیشد اگه یه روز به این شماره زنگ نزنم دلم میگیره و به شدت تنگ میشه ، فکرشم نمیکردم صاحب این شماره قراره همه کسم بشه قراره بشه دارو ندارم اما شد این اتفاقا افتاد و باعث شد زندگی من به کل عوض بشه

دوستش ازش خواسته بود به من زنگ بزنه آرش یه ماه و نیمی میشد ازدواج کرده بود نمیدونست من کی هستم ؟ از امیر خواسته بود به من زنگ بزنه تا ببینه من کی ام ! من رفیق فابریک نامزد آرش بودم ( اینکه میگم بودم معنیش این نیست که حالا نیستم حالام هستم ) آرش به اس ام اس بازی زیاد منو سودا شک کرده بود و از همه بدتر اینکه سودا شماره منو فقط M ذخیره کرده بود سودا یه خواستگار سمج داشت که اول اسمشم M  بود واین باعث  شک بیشتر آرش شده بود ، سرنوشت بود یا تقدیر ، اتفاق بود یا قسمت نمیدونم چی بود که همه چی اینطور برحسب حساب و پیش رفت ، یعنی کافی بود امیر فقط یه ساعت زودتر زنگ بزنه گوشی دست سیامک بود ماجرا به کل عوض میشد ... اما امیر درست موقعی که من خونه عمه ام اینا بودم نمیتونستم حرف بزنم زنگ زد اگه خونه خودمون بودم باهاش حرف میزدم و ماجرارو تعریف میکردم شاید هیچوقت این رابطه به وجود نمیاومد

زنگ زد رد تماس دادم دوباره زنگ زد گوشی رو گذاشتم تو ویبره و گذاشتمش تو جیبم از لرزشش فهمیدم اس ام اس اومده با فونت انگیلیسی نوشته بود : لطفا جواب بدید کارتون دارم

گوشیم دوسیم کارته بود اون سیمم رو خاموش کردمو گذاشتمش تو کیفم شامو خونه عمه ام اینا موندیم شبم دیر برگشتیم مستقیم رفتم تو رخت خواب اونروز 25 آپریل سال 2010 میلادی بود یعنی 5 اردیبهشت 89 دقیقا چهار روز قبل تولدم روزها یک به یک گذشتن اما امیر دست بردار نبود میخواست سر از ماجرا در بیاره میپرسید شما به این شماره زنگ زدید 091400000000

میپرسید و جوابی نمیشنید چند روزی گذشت آرش قانع شد که من دخترم و دست برداشت اما امیر تازه افتاده بود تو سرازیری

 عادت نداشتم به شماره ناشناس جواب بدم یا با پسر غریبه حرف بزنم روزها گذشت و امیر ...

تا اینکه جمعه 10 اردیبهشت پیشنهاد دوستی داد

-        من قسط دوستی نداره

-        چرا ؟

-        چرا نداره قسط دوستی ندارم

-        خوب دلیل بگین

-        اولا نمیشناسمتون دوما نمشناسمتون سوما نمشناسمتون

-        خوب میام آشنا میشیم

-        نه

و تماس های پی درپی اش که رد میشد ، گوشیمو خاموش کردم

 واما...

 مغزم هنگ کرده بود من دوسه روز قبلش هم یه پیشنهاد دوستی داشتم چنان قاطع و سرسخت  برخورد کرده بودم که دیگه نه زنگ زد نه اس داد اما چرا همین کارو با امیر نکردم

وقتی توی یکی از اس هام نوشتم آقای .... اسمشو گفت : اسم من امیره

وقتی جوابی ازمن ندید اسممو پرسید برای اولین و آخرین بار بهش دروغ گفتم سودا حریص ترش کرد به دونستن چه ارتباطی بین من و سودا همسر آرش هست

پرسید از سودا گفت ، گفت دوماه نمیشه ازدواج کردن ، گفتم اسم همسرش آرشه گفت درسته

همین باعث شد کنجکاو بشم که به راز آرش پی ببرم همین بود مقدمه دوستیمون یکی دو روز بعد اومد و دیدمش انقدر گفته بود : من زشتم ، که انتظار داشتم با یه هیولا ملاقات کنم اما اینطور نبود ، بلند قد برنزه با موهایی لخت و سیاه و چهره ای که به نظر من پخته تر و جا افتاده تر از یه نوجوون 19 ساله بود

از قیافم خیلی خوشش اومده بود ، یعنی به قول خودش می اومد که عاشقم بشه میگفت صدات خیلی نازه لابد قیافتم همین طوردیدو پسندید و یازدهم اردیبهشت اولین روز دوستیمون اولین روز از زندگی پر از خاطرمون بود 12 اردیبهشت دیدمش و تا به امروز با همون نگاه اسیرش شدم

از خودش چیز زیادی نگفت اما تمام ندونسته هامو آرش تکمیل میکرد داشتم با امیر اس ام اس بازی میکردم که سودا زنگ زد خونه ، آرش طبق عادتش از اون ور با صدایی که به گوش من برسه تبریک گفت و شیرینی خواست درمورد امیر گفت ، گفت من خودم تازه یه گیتار ازش خریدم ، اسم گیتارو که شنیدم لرزیدم من عاشق گیتار بودم و هستم و خواهم بود از امیر پرسیدم گیتار میزنی گفت میزدم حالا فروختم خیلی از چیزایی رو که من میخواستم داشت تو ورزش ها بوکسو دوست داشتم که بوکس کار میکرد تو سازا گیتارو دوست داشتم که گیتار میزد خیلی از چیزایی رو که میخواستم داشت از همه مهم تر دیوونه بود مثل خودم  روزها گذشت و یه عشق عمیق به وجود اومد به پیشنهاد ازدواجش جواب مثبت دادم قرار شد بعد دوسال ازدواج کنیم شاید یکی از دلایلی که باعث شد بهش خیلی علاقه مند شم این بود که حرفمو گوش میکرد برام عجیب بود اینقدر براش مهم باشم

 روزها گذشت وابسته تر شدم روزها گذشت و دیوونه تر شدم ، نمیدونم اون عاشق من شد یا من عاشق اون اما یه عشقو شروع کردیم به بزرگی تمام عاشقیای دنیا انقدر بزرگ که گم شدیم توش

پیچ کوچه شاهد عشق بازی منو امیر بود برای اولین بار، هیچوقت اولین روزی که دستش دستامو لمس کرد یادم نمیره ، هیچوقت روزی که لباشو رو دستم احساس کردم یادم نمیره

اولین روزی که باهم بیرون رفتیم 8 دی بود برای اولین بار شوقی رو که بچه ها موقع تعریف کردن روزی رو که مدرسه رو پیچونده بودن و با bf هاشون رفته بودن بیرون رو درک کردم فکر میکردم اولین باری که باهاش بیرون میرم ترسناک باشه ، ترس اینکه کسی ببینتمون ترس اینکه مبادا پلیس گیر بده بگیرنمون ، هیچی هیچ ترسی نداشتم هیچ ترسی ، احساس آرامش میکردم کمی تو خیابون شهناز قدم زدیم یکم رو یکی از نیمکتای پارک گلستان نشستیم و بعد رفتیم سینما فرهنگیان و دوروبر ساعت چهارونیم عصر برگشتیم ، قرار نبود اونروز جایی بریم اما رفتیم و بهترین خاطره عمرمونو رقم زدیم عالی بود عالی

وای که دلم واسه تک تک حرکاتش حتی واسه اخم کردناشم تنگ شده

دوسه بار دیگه هم رفتیم بیرون  خوب بود خیلی خوب حتی یه دقیقه هم  خاطره روزایی که باهم بودیم یادم نمیره دلم بدجوری تنگشه یکشنبه 19 دی بود باهاش رفته بودم سینما روز قشنگی بود به هم دیگه قول دادیم هیچ وقت از هم جدا نشیم برگشتم کمی اس ام اس بازی کردیم  همون روز تصمیم گرفته بودم به امیر بگم اگه دوستم داره بیاد خواستگاری اما قبل از اینکه اینو به امیر بگم پدرو مادرم از ماجرا خبر دار شدن به عمق دوستیمون پی نبردن اما متوجه رابطمون شدن ، واسه من خیلی سخت بود اعتمادی که پدرومادرم بهم داشتن زیر سوال رفته بود رفتارم به کل عوض شد شدم یه آدم دیگه امیر اومد خاستگاریم اما جواب پدرومادر من مثبت نبود

خوب یادمه روزی که خواهرش نظرمنو پرسید لرزش دستام هنوز یادمه دوست داشتم از اون جمع که همه نگاها به سمت منه فرار کنم احساس میکردم با این کارم خودمو کوچیک کردم  احساس میکردم اونا جوابشونو گرفتن فقط اومدن که به پدرومادرم کوچیک شدن دخترشونو ثابت کنن عروسشون عجیب نگام میکرد دو پهلو حرف میزد گفت : اونا انتخابشونو کردن اگه به هم نرسن زدیگیشون از هم میپاشه میگفت آدم اگه فکرش پیش کس دیگه باشه نمیتونه زندگی کنه ، میگفت من خودم تجربه کردم سخته

حرفاش واسم عجیب بود یه صدایی که نمیدونم صدای من بود یا فقط از دهن من بیرون می اومد گفت : هرچی پدرو مادرم بگن ، خواهر امیر شکه شده بود فکر میکرد...

گفتن امیرو صدا کنین به خودش بگه باز این اسم مقدسو شنیدم و تمام بدنم لرزید دلم هواشو کرده بود میخواستم ببینمش اما عروسشون گفت من خودم بهش میگم لازم نیست بیاد

اگه امیر میدیدمو دوباره پاهام میلرزید شاید چیز دیگه میگفتم اما ...

چند روز گذشت و خبر خودکشی امیرو آوردن حالم خیلی بد بود نمیتونستم رو پاهام وایستم صورتمو چنگ میزدم ، هرچیزی دم دستم بود میشکستمو پاره میکردم ،  جیغ میزدم شده بودم مثل دیوونه های زنجیری به وضوح میلرزیدم ، اگه اتفاقی براش می افتاد اگه حتی تار ازو اون موهای لختش کم میشد چی ؟

حالم اصلا خوب نبود رنگم شده بود مثل گچ دیوار شایدم رنگ پریده تر انقدر گریه کردم که دیگه توان حرف زدن نداشتم امیر گفته بود بیا فرار کنیم گفته بودم نه اما نمیدونم چرا شناسناممو برداشته بودم گفته بودم نه اما نمیدونم چرا آماده بودم ، گفته بودم نه اما نمیدونم چرا نگاهم دنبالش بود ، شاید چون عادت نه گفتن به امیرو نداشتم هرچی خواسته بود قبول کرده بودم ......................

وقتی صبا گفت امیر... فهمیدم دیوونه بازی کرده ...همون جا وسط حیاط مدرسه پاهام لرزیدو نشستم زمین ، جسم پنجاه کیلویی ام انقدر سنگین به نظر میرسید که فکر میکردم الان زمین باز میشه و منو میبلعه نمیتونستم راه برم پاهام تحمل وزنمو نداشتن

چند روز گذشت امیرم سالم بود دلم پر میزد واسش برادر بزرگش با پدرم حرف زده بود اما جواب اونا باز همین بود میگفتن هم سنتون کمه هم امیر نه سربازی داره نه کار نه هیچ چیز دیگه ای

هم از  سرگوفت خانواده ها میترسیدم هم از درد جدایی  روز به روز لاغر تر میشدم حالم خوب نبود  

دختری که مخ ریاضی بود تو ریاضی گرفته بود 12 ، نای درس خوندن هم نداشتم وقتی ورقه رو میگرفتم تو دستم احساس میکردم معنی هیچ کدوم از کلمه هارو نمیدونم همه متوجه حالت بد من شده بودن میگفتن شریفی این تو نیستی ...

رفتم پیش مشاورمون گفت به مادرت بگو بیاد باهاش حرف زد گفت برین تحقیق کنین اما اونا حتی این کارم نکردن ، مثل سگ از فرار میترسیدمو میترسم ، اما دلم لک زده بود واسه یه لحظه کنار امیر بودن نمیدونید چقدر دلتنگش بودم وهستم دلم میخواد لاقل چند دقیقه ببینمش

سردرگم بودم و هستم نمیدونستم باید چیکار کنم تا اینکه امیر گفت به وبلاگت سر بزن چند تا متن بلند برام گذاشته بود از متن های همیشگی ؟ از اون دوستت دارم عاشقتم ها ؟ از اون شعرای عاشقونه اش ؟

نه متن خدافظی بود , میگفت میخوام برم پیش خدا میگفت دلم هوای سفر کرده نوشته بود از این  شهر خسته شدمو میخوام برم ، شهری که با تمام وجود دوستش داشت ، ازم خواسته بود ازدواج کنم با یه پسر پولدار میگفت وقتی سر سفره عقد نشستی فقط یه لحظه منو کنار خودت تصور کن ....نوشته بود اگه یه روز تو خیابون دیدمت که با شوهرت دارین میرین اگه چشام خیس اشک شد اگه دیدی دارم گریه میکنم ناراحت نشو این سرنوشت بوده گلم

 

این همون پسریه که بهم گفته بود نمیتونم دستاتو تو دست کس دیگه ببینم ؟ همون پسره ؟ این همون پسریه که میگفت دوستت  دارم ؟ این همونیه که بهترین لحظه های عمرمو باهاش بودم ؟ ؟ ؟ نه من امیر خودمو میخوام این اون نیست امیر من هنوز قلبش واسه من میتپه

باشه امیر اگه نمیخوای واسه بامن بودن تلاش کنی اگه از محدثه خسته شدی باشه اگه میخوای برو و تنهام بزار

اما قسم به پاکی اشکایی که الان دارم میریزم عشق من پاک بود من به امیرم دروغ نگفتم و نخواهم گفت دستام یخ زدن نای نوشتن ندارم

یه خواهشی ازت دارم دل من مثل دل تو بزرگ نیست من نمیتونم بگم برو با کس دیگه خوشبخت شو امیر جون هرکی دوست داری ، تو رو قسم میدم به هرچی میپرستی ، عاشق کس دیگه ای نشو ، نزار کس دیگه پا به دلی بزاره که یه روز من توش بودم ، نمیدونم تو دلت جایی دارم یا نه اما امیرم قسمت میدم به هرکی میپرستی نزار آغوشی که وجود منو گرم کرده پناهگاه کس دیگه ای باشه این دستا مال منن این آغوش گرم مال منه این شونه های مردونه مال منه نمیخوام با کس دیگه شریک شم قول بده منو با کس دیگه توی قلبت هم قفس نکنی

باشه قبول ؟

قول میدی ؟

؟

 راستی این سیم کارتتم هیچ وقت عوض نکن که اگه محدثه خواست بهت زنگ بزنه شمارتو داشته باشه اصلا میدونی چیه بیا یه قولی به هم بدیم بجای خسته شدن و دل بریدن بجای نا امید شدن بجای رفتن یه کار دیگه بکنیم

اگه واقعا دوستم داشتی باشی قبول میکنی مگه نمیگن ما الان بچه ایم ؟ مگه نمیگن برامون زوده ؟ خوب صبر میکنیم مگه نگفتی میخوای از این شهر بری ؟ نه نیازی به رفتن نیست ما تمام تلاشمونو میکنیم هم تو درستو میخونی هم من هم تو زندگیتو میکنی هم من اما با یه امید بزرگ با امید باهم بودن اصلا شاید سال بعد این موقع منو فراموش کرده باشی اصلا یاد من نباشی یه سال بعد نگاه کن به خاطره هایی که با من داشتی ببین هنوزم دوستم داری ؟

اون موقع هم دیپلومتو گرفتی هم انشالله دانشگاه قبول شدی شایدم یه کار نیمه وقت داشته باشی

تا اون موقع هم از عصبانیت پدرومادر من کم شده هم احساس تنفری که خانوادت نسبت به من دارن کم رنگ تر شده نگو اینطور نیست من اینو تو نگاهاشون دیدم عصبانی بودن که این یه ذره دختر اینجوری مخ پسرشونو زده

 نظرت چیه ؟ البته فکر نکن من فراموشت میکنم چون اگه بخوامم نمیتونم هر لحظه تو فکرتم وقتی جنب و جوش بچه ها رو واسه ولن تاین میبینم آتیش میگیرم چه برنامه هایی که واسه ولن داشتمو اما مثل اینکه قسمت نبود ولن تاین کنارت باشم

(ادامشو بعد روزی که باهات حرف زدم نوشتم )

باز صدای قشنگتو شنیدمو دیوونه تر شدم باز صدای امیرمو شنیدمو دلم هوایی شد باشه قول میدم قول میدم تا وقتی که هستم تا وقتی که هستی پای تو و عشقم بمونم قول میدم از اون قولای خیلی محکم

امروز جمعه است فردا ساعت پنج قراره امیرمو ببینم قرار بعد این همه روز که دوسه روز دیگه یه ماه میشه دوباره ببینمت دارم میلرزم امیر مثل لرزش های همیشگی نمیدونی دلم چقدر واسه دستات تنگ شده بیا مهربونم بیا و  مرهم بزار رو دل محدثه ات  بیاو دیوونه ترش کن بیا قربونت بشم

خوب من سعی میکنم هر وقت تونستم بیام و وبلاگمو آپ کنم و انتظار دارم هر وقت که وارد وبلاگم میشی واسم نظر بزاری

 مواظب خودت باش گل قشنگ من

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 20:25  توسط معشوق  | 

الان که دوتا سیم کارتامم گم کردم نمیتونم بزنگم

نمیگم برو مسدودشون کن چون میگی باز شروع کرد

از من گفتن دست من نیستن

راستی من هنوز ازت دست برنداشتم هنوز شبا با یاد تو میخوابم صبحا با یاد تو بیدار میشم هنوز بیاندازه عاشقتم

 

بگذار تلاشی بکنم تا تو به دست ایی چون ساده به دست آمدنت کیف ندارد

مواظب خودت باش هر وقت تونستم میزنگم

راستی سیم کارتا دست من نیستنا اگه خواستی هردوشونو بسوزون

مواظب خودت باش

عشق ممنوعه ی من

راستی غیر ممکنه من بتونم امیرمو از ذهن و قلبم بیرون کنم پس با کس دیگه هم ازدواج نمیکنم چه پولدار چه بی پول

فعلا عزیز بی همتای من

دست از تلاش برندار

خدایا به ما درمقابل جدایی ها صبر بده تا تحمل کنیم و برای وصال قدرت بده تا بجنگیم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 11:39  توسط معشوق  | 

خوب دیوونه فکر میکنی حال من از تو بهتره همین چند روزه بهت زنگ میزنم

منم دوستت دارم عزیز

مواظب خودت باش

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 12:29  توسط معشوق  | 

صحبتی با....

به نام حق

سلام گل قشنگو مهربونم

سلام شاهزاده رویایی من

خوبی گلم ؟

دلم تنگته دلم هواتو کرده

نمیدونی امیر وقتی دلم هواتو میکنه وقت یاد روزای باهم بودن می افتم چه حالی میشم دلم میخواد از زمین و زمان بگذرم و به مجنونم برسم به امیرم

نمیدونی دلم چقدر تنگته  ، دلم یه ذره شده واسه دستای قشنگت ، دلم شونه های مردونتو میخواد ، دلم گرمای وجودتو میخواد ، دلم تنگته گلم بدجور که نه ناجور

وقتی یاد روزای باهم بودنمون می افتم چشمام ناخوآگاه پر میشه از غم ، تر میشن یهو چشمام ، دلم هواتو کرده دلم هوای گلشو کرده ، چه روزای قشنگی بود ، دوباره کی دستامو میگیری ؟

لحظه لحظه اون روزا جلو چشممه وقتی برای اولین بار دستمو گرفتی ، وقتی برای اولین بار لبهات دستمامو لمس کرد ، وقتی واسه بار اول پناه آوردم به آغوش گرمت ، اولین ، اولین ، اولین و... راستی چه اولین های قشنگی داشتیم وقتی روبه روت ایستاده بودم و غرق در شرم دخترانه وقتی چونمو گرفتی و سرمو آوردی بالا

نمیدونی چه حالی داشتم وقتی دستام توی دستت بود ، وقتی بهم لبخند میزدی و پر بودم از نگاه مهربونت ، چه روزای قشنگی داشتیم تو سینما فرهنگیان ، چقدر قشنگ بود پسر جوون و خوش تیپ و مهربونی که توی پارک گلستان کنارم نشسته بود ، با چه صدای قشنگی تو گوشم از عشق میخوند ، دلم واسه پسری که توی خیابون شهناز باهاش قدم زدم تنگ شده واسه امیری که باهاش پاساژ اشکانو گشتم کنارش نشستم توی تاکسی وای امیر کجان اون روزای قشنگ ؟ دلم لک زده واسه اون روزا ، راستی دی تموم شد دی ماه امسال واسه ما پر بود از خاطره پر بود از روزای باهم بودن

دلم تنگ اون روزاست برشون گردون از راه درست

مگه نه اینکه تو باهمه فرق داری فرقتو به همه نشون بده

باشه ؟ 

نزار اینجوری دور از تو بسوزم

 

این متن رمز دار پایینی یکم حرفه درمورد آیندمون رمزش چهار شماره آخر موبایلته

بخون و مثل همیشه برام کامنت بزار

مواظب خودت باش گلم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 10:28  توسط معشوق  |